روزهایی که به سرعت برق و باد گذشت

سلام دوستای خوب . با عرض پوزش دوباره بعد ازیک غیبت صغرای نزدیک به غیبت کبری برگشتم .

واما داستان از این قراره که با بزرگ و بزرگتر شدن دخملی ما روز به روز  عشقش در دل من و باباییش بیشتر و بیشتر میشه . به حدی که روزا سر کار وقتی مهده و ازم دوره به شدت دلتنگش میشم و می خوام هرچه زودتر ساعت 4 بشه و من به دختر نازم ف به عشقم برسم .  خیلی شیرین زبون شده در عین حال جسور .البته فقط برای من و باباش . یکم در جمع غریبه خجالتیه که باعث نگرانی و اضطراب من شده . ولی از وقتی که مهدش را عوض کردم کمی بهتر شده و خاله نسرین گلش روش کار میکنه .

راستی نگفته بودم از اول مهر مهدش را عوض کردم چون از مهد قبلیش راضی نبودم و بعد از سرچ فراوون بالاخره در مهد نعیم ثبت نامش کردم و تا حالا که راضی بودم . البته کلاس شطرنج و موسیقی هم ثبت نامش کردم البته در همان مهد نعیم تا قدرت تمرکزش بالا بره . خیلی نگران آیندهاش هستم و دوست دارم بدونم توی چه زمینه ای استعداد داره  و روی اون سرمایه گذاری کنم . از تمام وجود از خدا می خوام که بهم کمک کنه .

جمعه گذشته ک توی آشپزخونه مشغول بودم دیدم دخملی هم صداش در نمیاد. حدس زدم که یه خرابکاری در شرف وقوع است . بعد از چند لحظه دیدم که اومده مگه مامان ناخنهام را ببین چقدر قشنگ و بلندند . در همین لحظه بود که برق سه فاز از سرم پرید که خدایا این بر چسب ها را از کجا کنده و بخه ناخنهاش چسبونده . اولش عصبانی شدم و بهش گفتم از کجا بر چسب ها را کندی بعد از ان و من کردن گفت بر چسب های تخت را کندم . خیلی عصبانی شدم ولی از خلاقیتش خیلی  جاخوردم  و کلی ذوقش را کردم اینم عکساش :

آخه به تختش چهار تا از این بر چسب ها بود از هر کدامش یکی از دستاش را برداشته بود و به عنوان ناخن روی ناخنهای کوچولوی خوشگلش گذاشته بود .

موقع جارو کردن هم بهش میگم دنپایی های بابایی را بذار کنار در که میاد بپوشش اون به روش ذیر و با خنده و مسخره دنپایی های بابا محمود را دم در میذاره

چند روز پیش هم به کمک خاله نسرین یک عروسک توی مهد درست کرده بود که خیلی هم دوسش داشت دوشب ژیش به من گفت بطری شیرش را که تموم شده بود بشویم تا باهاش عروسک درست کنه . کاردستی درست کردن همانا و  دوساعت وقت منو گرفتن هم همانا . البته در حین کار هم اتفاق بدی افتاد .سوزنی که باهاش کار می کردم را کنارم توی قالی فرو کردم . فاطمه نازم هم که ذوق عروسکش را داشت  به سرعت جت پا شد و دوید . دویدن همانا و سوزن توی پاش رفتن هم همانا . خیلی درد داشت و گریه می کرد . توی بغلم گرفته بودمش و می گفتم ببخشید . اونم با گریه می گفت  نمی بخشمت . خوبه منم یه سوزن بیارم بزارم اینجا که بره توپات . حالا توی اوج ناراحتی می خواستم از خنده روده بر شم ولی خداییش بی احتیاطی کردم و خدا به دختر نازم خیلی رحم کرد .

اینم از عکس کاردستیهای گلم که عروسک با پاپیون قرمزرا توی خونه درست کرد و عروسک سمت چپ را توی مهدش .

اینم کاردستی دخملی که بیشترش را خودش انجام داد من فقط توی قیچی کردن کمی بهش کمک کردم

اینم عکس شیطنت های دو تا وروجک فاطمه و امیر علی خونه مامان جونی:

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
هامان

آوای من هم یه بار بع خاطر بی احتیاطی من یه قرص خورد دم دستش بود باز کرد خوردش من مردم و زنده شدم از ترس

همه چی در کلبه 1001

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... امیدوارم موفق باشین.به وبلاگ منم سر بزنید و اگر موافقید تبادل لینک کنیم.