امروز 14 فروردین 1391 ، خانم خانمای مامان به جرگه مهد کودکی ها پیوست

سلام

دیروز سیزده بدر تو باغ دایی احمد فاطمه جون بودیم . وروجک مامان هم با بچه ها تا تونست بازی و شیطنت کردند . وقت خداحافظی هم با گریه و داد وفریاد و زور بابایی سوار ماشین شد . البته ناگفته نماند  که من هم با گریه از مامان جونی جدا شدم . اخه امروز دختر گل مامان راهی مهد کودک دنیای ستارگان شد و دیگه به مامان جونی تو مدتی که من سر کارم زحمت نمی ده .

کوچولوی مامان امروز صبح که من داشتم آماده می شدم برای رفتن سر کار ، چشماش را باز کرده و بدون هیچ حرفی گفت : مامان منم میام مهد کودک . خیلی استرس داشتم اما با این وجود عزیز دلم را سریع آماده کردم ، بماند که خوشگل خانم به مامانش یادآوری کرد که ظرف غذام را هم برداشتی و...

وقتی به مهد کودک رسیدم گفت که مامان باباکه مهد کودکم را به من نشون داد . این شکلی که نبود  من هم براش توضیح دادم که نه مامان جون اینجا مهد کودک توست بعد هم وارد مهد شد و مثل یک خانم باشخصیت و بدون گریه از من جدا شد و با خاله وارد محوطه شدند . اما بر عکس دخمل نازم من تا وارد ماشین شدم زدم زیر گریه . اصلا" هم دست خودم نبود . ولی بااین وجود خوشحال بودم که عزیز دلم خیلی خوب و بدون استرس از من جدا شد .

امیدوارم در آینده نزدیک شاهد شکوفا شدن و پیشرفتت باشم

فاطمه ، عزیز دلم با تمام وجود دوستت دارم  

اینم چند تا عکس از سفره هفت سین :

/ 2 نظر / 16 بازدید

دعایت می‌کنم، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی، بی‌عشق نازیباست دعایت می‌کنم، با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی به لبخندی، تبسم را به لب‌های عزیزی، هدیه فرمایی بیابی، کهکشانی را درون آسمان تیره شب‌ها بخوانی نغمه‌ای با مهر دعایت می‌کنم، در آسمان سینه‌ات خورشید مهری، رخ بتاباند دعایت می‌کنم‌، روزی زلال قطره اشکی بیابد راه چشمت را سلامی از لبان بسته‌ات، جاری شود با مهر دعایت می‌کنم، یک شب تو راه خانه خود، گم کنی با دل بکوبی، کوبه مهمانسرای خالق خود را دعایت می‌کنم، روزی بفهمی با خدا تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری و هنگامی که ابری‌، آسمان را با زمین، پیوند خواهد داد مپوشانی تنت را، از نوازش‌های بارانی دعایت می‌کنم روزی بفهمی، گرچه دوری از خدا اما خدایت با تو نزدیک است دعایت می‌کنم، روزی دلت بی‌کینه باشد، بی‌حسد با عشق بدانی جای او در سینه‌های پاک ما پیداست شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا بخوانی خالق خود را اذان صبحگاهی، سینه‌ات را پر کند از نور ببوسی سجده‌گاه خالق خود را دعایت می‌کنم، روزی خودت را گم کنی پیدا شوی در او دو دست خالی‌ات را پر کنی از حاجت و با او بگویی: بی‌تو این معنای بودن، سخت بی‌معنا

v

دعایت می‌کنم، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی، بی‌عشق نازیباست دعایت می‌کنم، با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی به لبخندی، تبسم را به لب‌های عزیزی، هدیه فرمایی بیابی، کهکشانی را درون آسمان تیره شب‌ها بخوانی نغمه‌ای با مهر دعایت می‌کنم، در آسمان سینه‌ات خورشید مهری، رخ بتاباند دعایت می‌کنم‌، روزی زلال قطره اشکی بیابد راه چشمت را سلامی از لبان بسته‌ات، جاری شود با مهر دعایت می‌کنم، یک شب تو راه خانه خود، گم کنی با دل بکوبی، کوبه مهمانسرای خالق خود را دعایت می‌کنم، روزی بفهمی با خدا تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری و هنگامی که ابری‌، آسمان را با زمین، پیوند خواهد داد مپوشانی تنت را، از نوازش‌های بارانی دعایت می‌کنم روزی بفهمی، گرچه دوری از خدا اما خدایت با تو نزدیک است دعایت می‌کنم، روزی دلت بی‌کینه باشد، بی‌حسد با عشق بدانی جای او در سینه‌های پاک ما پیداست شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا بخوانی خالق خود را اذان صبحگاهی، سینه‌ات را پر کند از نور ببوسی سجده‌گاه خالق خود را دعایت می‌کنم، روزی خودت را گم کنی پیدا شوی در او دو دست خالی‌ات را پر کنی از حاجت و با او بگویی: بی‌تو این معنای بودن، سخت بی‌معنا