فریماه گلم :

قشنگ ترین و زیباترین ساعت دنیا ساعتی بود که تو رو دیدم

 

صاحب چشمانی که آرامش قلب من است و صدایش دلنشین ترین ترانه من است از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم! چه خوب شد به دنیا اومدی و چه خوب ترشد دنیای من شدی.

 

 

 

دلنوشته های مامانی برا دخملای گلش :

 ریشه دار باش
ریـــشه ی تو، فـــــهم توست
یک سنگ به اندازه ای بالا می رود که نیرویی پشت آن باشد.
با تمام شدنِ نیرو، سقوط و افتادن سنگ طبیعی است.
ولی یک گیاه کوچک را نگاه کن!! که چطور از زیر خاک ها و سنگ ها
سر بیرون می آورد و حتی آسفالت ها و سیمان ها را می شکند
و سربلند می شود.
اگر تو به اندازه ی این گیاه کوچک، ریـــشه داشته باشی،
از زیر خاک و سنگ، و از زیر عـــــادت و غـــــــریزه
... و از زیر حـــــرف ها و هــــــــــوس ها سر بیرون می آوری
و افتخار می آفرینی.
ریـــشه ی تو، همان فـــــهم تو، عـــلاقه ی تو و انتــــخاب توست


 

[ سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۵ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 30روز پیش یعنی 21 شهریور ماه 1394 دومین فرشته کوچولوی آسمانی ، به جمع سه نفره ما پیوست و خانه ما برای دومین بار با ورود یک عشق آسمانی ستاره باران شد .

فریماه من ، زیبا روی سعادتمند و با شکوه مامان حدود ساعت یک بعد از ظهر چشم به جهان گشود و چشم من و بابایی و خواهر جونش را با قدومش روشن کرد.

خداوندا ، مهربانم : دلم میخواد تا جایی که امکان داره داد بزنم و بگم خدایا ازت متشکرم که دو تا فرشته ناز به من هدیه کرده ای .که نفسم بسته به نفس اونهاست . خدایا بر خودم می بالم که اینقدر به من لطف  داری و دو تا  همدم و همراه به من دادی .که با دیدن اونها تمام غمهای دنیا از یادم میره و به آرامش ناب می رسم .

پروردگارا : تمامی بچه ها و خصوصا فاطمه و فریماه من را در پناه خودت حفظ کن .

و اما ازاول مهرماه و فاطمه جان غافل نشم فاطمه عزیزم امسال به جمع کلاس اولی ها پیوست و مدرسه دولتی کوثر ثبت نامش کردم و 31 شهریور هم جشن شکوفه ها بود که به علت دخمل فسقلی نتونستم تو جشن شرکت کنم و دخملی به همراه بابایی به جشن رفتند. شب اول مهر هم دخترم کمی استرس داشت و به بابایی می گفت میترسم کلاسم را فردا  پیدا نکنم . چون که مثل سالهای قبل روز اول مهر نمتونستم همراه دختر زیبایم باشم . ولی من و بابایی با راهنمایی او دلداریش می دادیم . بالاخره روز اول هم با کمی استرس و ترس گذشت و دیگه عشق مامان برا خودش خانمی شده . تکلیف انجام میده و درس میخونه و ... البته روزای اول هنوز عادت نداشت و سر تکلیف انجام دادن کمی اذیت میکرد .

فاطمه جونم خیلی از ورود ستاره کوچولوی مامان خوشحاله . دایم قربون صدقه اش میره .اما در عین حال هم کمی حساس شده و باید بیشتر بهش توجه بشه .

قربون دوتا غنچه باغ زندگیم برم

 

[ دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۴ ] [ ٧:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]
/ 0 نظر / 8 بازدید